گنج

شمارهٔ ۱۹۹

۵ بیت
چنان رفتم من بی‌اعتبار از خاطر شادشکه گر می‌بیندم صد ره، نمی‌آید ز من یادش
خوش آن ساعت که رحمش باز دارد چون ز آزارمکند بی‌اعتدالیهای خویی، گرم بیدادش
بنای شهربند عافیت کردم، ندانستمکه عشق خانه‌ویران‌ساز، خواهد کند بنیادش
شهید خنجرت هر چند از خود بیخبر باشدخبردارش کند بی‌تابی دل، چون کنی یادش
به جان از ناله می‌آورد میلی، دوش مردم رااگر هر دم نمی‌شد بیخودی مانع ز فریادش