شمارهٔ ۲۰۰
ای خوش آن صید که آسوده ز جان دادن خویشدید ز انداختن تیر تو افتادن خویش
شب که در بزم به افسردهدلان بنشینیشمع سوزد ز پشیمانیِ اِستادن خویش
از جوابش منِ آواره چنان نومیدمکه فرامش کنم از نامه فرستادن خویش
یار خواهد که به مرگم شود آسوده و منشرمساری کشم از سختی جان دادن خویش
خواری عشق، مسلّم شده میلی بر مندارم این مرتبه، از مرتبه ننهادن خویش