شمارهٔ ۴۰
ز من دمی که گذشتی، شتاب حاجت نیستنمیرسم ز پیات، اضطراب حاجت نیست
چو من به بزم تو از آمدن پشیمانمبرای خاطر دشمن عتاب حاجت نیست
مرا چو میبرد از هوش، اضطراب سوالحکایتی که بپرسم جواب حاجت نیست
چو حیرت تو ببندد لب از فسانه مراپی خموشی من طرح خواب حاجت نیست
دمی که با دگری طرح گفتوگو فکنیز دیدن چو منی اضطراب حاجت نیست
ز هوش برد نگاه تو ما و میلی راز بهر بیخودی ما شراب حاجت نیست