شمارهٔ ۳۷
دامان ناز برزد وتیغ جفا گرفتسرمست در رسید و گریبان ما گرفت
گردید تیر غمزه مستش به خون منهر چند دست او به شفاعت حنا گرفت
شب گفتم آنقدر سخن از بیخودی به یارکش خواب از فسانه بی مدعا گرفت
آن شاخ گل، شکفته ز اهل وفا گذشتتا از نسیم آه که بوی وفا گرفت؟
میلی ترا کسی که ملامت ز عشق کردآهوی نیم جان به کمند بلا گرفت