گنج

شمارهٔ ۲۱۵

۶ بیت
بس که هر لحظه فریبی به زبان دگرمهر چه گویی، فکند دل به گمان دگرم
وه که هر چند مرا برد غم از حال به حالکرد سودای تو رسوا به نشان دگرم
هوس آمدنش برده قرار از من زارهر زمان وعده نماید به زمان دگرم
پا نهد هجر چنان بر سر خاکم که مگرهر زمان دسترسی هست به جان دگرم
از جهان با کفن غرقه به خون خواهم رفتتا کند عشق تو رسوای جهان دگرم
بهر خرسندی میلیّ و نرنجیدن غیرسخنی گفت نگاهش به زبان دگرم