شمارهٔ ۲۱۶
شب به مستی گله چندان ز عتابش کردمکه بر افروخته از جام حجابش کردم
منفعل گشتم ازو، گرچه نمیگفت جواببس که از پرسش بسیار، غذابش کردم
از دلم رفت برون رشک سوال دگرانهر گه اندیشه ز تلخیّ جوابش کردم
دوش همخانه شد از ناله زارم بیدارگرچه صد بار ز افسانه به خوابش کردم
خانه صبر چنان سست بنا شد میلیکه به یک دم ز نَمِ گریه خرابش کردم