شمارهٔ ۱۲۸
باز مژگان ترم نوباوه خوناب کردباز چشم خونفشانم خیر باد خواب کرد
دوش دل را دیده حیران نوید وصل دادهر نگاه گرم کان خورشید عالمتاب کرد
قحط شد در خشکسال هجر چون باران وصلصبر را در بحر عشقم گوهر نایاب کرد
بارها دادم قرار شکوه ناکردن ز یارغیرت دیدن به اغیارش، مرا بیتاب کرد
دید مژگان ترا میلیّ و شد در اضطرابهمچو صیدی کو نظر بر خنجر قصّاب کرد