گنج

شمارهٔ ۱۱۲

۶ بیت
دوش ازان شعله که در جان من سوخته بودچون گل آیینه روی تو برافروخته بود
بود حیرت سبب آن که دلم با همه شرمبی حجابانه به روی تو نظر دوخته بود
یاد آن شب که دلم پیش تو می‌ریخت بروناز تو هر شکوه که بر روی هم اندوخته بود
یاد باد آنکه دلم بود به دست تو عزیزطفل بودیّ و ترا مرغ نو‌آموخته بود
مرغ را آنچه ز هر روز شتابانتر داشتاثر نامه شوق من دلسوخته بود
یاد روزی که دل میلی سودازده، داشتنیم جانی که به سودای تو نفروخته بود