شمارهٔ ۱۱۳
جفا کشی که ز بزم تو خوار برخیزدمرا ببیند و امّیداوار برخیزد
قیاس رشک ازین کن که نیم کشته هجرز بزم وصل تو بیاختیار برخیزد
گذشتنت ندهد شوق را چنان تسکینکه عاشق از گذر انتظار برخیزد
به بزم او مبریدم، ازین چه سود که منخجل نشینم و او شرمسار برخیزد
برون میا دو سه روزی ز خانه، گر خواهیکه بوالهوس ز ره انتظار برخیزد
خوشم که بشکندش دل ز دیدن میلیزبزم، غیر چو امّیدوار برخیزد