شمارهٔ ۱۱۴
ز جراحت تو ذوقی دل بیقرار داردکه دل هزار دشمن، ز حسد فگار دارد
تو ستمگری، ولیکن ستم تراست ذوقیکه هزار بیگنه را، ز تو شرمسار دارد
سرو برگ من نداری تو و من درین تحیّرکه کرشمهٔ تو در دل، همه شب چه کار دارد
به رهش فتادم از پا، چو خدنگ خورده صیدیکه فتاده و چشم حسرت، به ره سوار دارد