شمارهٔ ۲۹۰
به بالین من در تب غم نیاییوگر جان سپارم به ماتم نیایی
به پرسیدنم بس که تقصیر کردیکنون از خجالت به سویم نیایی
مرا کشتی و بهر دفع گمان همبه پرسیدن اهل ماتم نیایی
چنان زار کشتی مرا کز خجالتکنون برسر خاک ما هم نیایی
دلا همچو میلی برون میبری جاناگر سوی آن زلف پرخم نیایی