شمارهٔ ۱۸۶
ای که داری هوس عشق، کمِ عشرت گیریا میا بر سر این کار و ز من عبرت گیر
ای غم یار، تو در آتش ما میسوزیکه ترا گفت که با سوختگان الفت گیر؟
حرمت خویش نگهدار دلا در بزمشپیشتر زانکه برانند ترا، رخصت گیر
چون گریزم ز تو در عزّت و در خواری نیستخوار بگذار مرا، وز دگران عزت گیر
از تو باید که دل غیر تسلی باشدگو به صد خرمن جان، صاعقهٔ غیرت گیر
گرچه نسبت به من این حرف ندارد، زنهارترک همصحبتی مردم بینسبت گیر
زود تسلیم مکن جان به خدنگش میلیدست و پایی زن و از عمر دمی لذّت گیر