شمارهٔ ۲۲۵
آگه از لذت غم تا من دیوانه شدمآشنا با غم او، وز همه بیگانه شدم
تا کسی منع من از رفتن کویش نکندشادمانم که به دیوانگی افسانه شدم
جا ندارد به دلم آرزوی وصل دگرکه لبالب ز می عشق چو پیمانه شدم
نشدم با خبر از لذت خنجر زدنشبس که بیهوش ازان وضع یتیمانه شدم