شمارهٔ ۱۳۰
کامی ز لب لعل تو دیدن نگذارندیعنی سخنی از تو شنیدن نگذارند
آن طفل ز نظّاره قتلم چو کند ذوقاغیار ز رشکم به تپیدن نگذارند
چشمان کمندافکن صیاد وش توصیدی که ببینند، رمیدن نگذارند
ترکان دو چشم تو پی حسرت دلهاگویند سخنها و شنیدن نگذارند
خواهند که معلوم شود راز نهانماغیار، گرش نامه دریدن نگذارند
گر باد شود در طلب وصل تو میلیاغیار به گرد تو رسیدن نگذارند