شمارهٔ ۱۸۰
صف شکن ترک مرا بر سر مرکب نگریدصف مژگان به خونریز مرتّب نگرید
ای غریبان، به فریب نگهش دل مدهیدخلق شهری همه در ناله یارب نگرید
تا ز آزادی آن طفل رساند خبریقاصد اشک مرا در ره مکتب نگرید
من به خوناب جگر خوردن و در بزم رقیبدمبهدم بر لب او جام لبالب نگرید
روز بختم ز شب هجر بسی تیرهتر استبا چنین تیرگی روز سیه، شب نگرید
من که آسوده ز بیهوشی دوشین بودمبیقرار امشبم از بیخودی تب نگرید
میلی از کفر سر زلب بتی میلافدبا همه مشرب ازو دعوی مذهب نگرید