شمارهٔ ۲۶۹
من بیخبر از خویش و دل از کار فتادهگویا که به سویم نظر یار فتاده
آوردهام او را بر خود از کشش دلدر بزم اگر پهلوی اغیار فتاده
چون قاصد دلدار نظر کرده به سویمدل در طمع وعده دیدار فتاده
عشاق ز دست تو به فریاد و فغانندبا آنکه زبان همه از کار فتاده
تا در پی او باز دل کیست، که امروزخورشید من از گرمی رفتار فتاده
در کوی تو افسانه میلی به زبانهااز آمدن و رفتن بسیار فتاده