گنج

شمارهٔ ۲۶۸

۶ بیت
نادیده مرا چون کند آن نور دو دیدهگویم پی تسکین دل خود، که ندیده
دست همه بربسته و دستی نگشادهپای همه پی کرده و تیغی نکشیده
ترسم که نی ناوک او از تپش دلدر هم شکند همچو پر مرغ تپیده
معذور بدارم، که ز بی‌تابی شوق استسوی تو اگر آمده‌ام ناطلبیده
هرگز سخنم را نشنیدیّ وبه رغممنشنیده نکردی که بگویم نشنیده
میلی رود آن عمر گرانمایه شتابانخود را به سر ره برسان تا نرسیده