گنج

شمارهٔ ۱۰۸

۵ بیت
لبت در خنده با من، وز نگاهت جنگ می‌باردندانم در چه فکری، خون ازین نیرنگ می‌بارد
من دیوانه با یادش چنان حیرانیی دارمکه آگه نیستم هرچند بر من سنگ می‌بارد
خیال آن لب و رخساره‌ام در دیده می‌گرددکه گه باران اشکم شور و گه گلرنگ می‌بارد
شود تا بسته را شکوه بی طاقتان، او راز مژگان زهر می‌ریزد، ز ابرو جنگ می‌بارد
به صحرای بلا میلی من آن ابر رسواییکه بر اهل وفا لاف عشقم ننگ می‌بارد