شمارهٔ ۱۳۷
چو سرو قد تو از می به پیچ و تاب درآیدچو باد سرد مرا دل به اضطراب درآید
درآ به عزم صبوحی چو آفتاب صباحیکه بخت ناشده بیدار من، ز خواب درآید
چو با خیال تو شبها به گفتوگوی در آیمز درد دل نگذارم که در جواب درآید
بر آن سرم که زبان گر به پرسشم بگشایدکنم ازو گله چندانکه در عتاب درآید
فغان ازانکه کند عزم کلبه من و بر درکسی ببیند و نتواند از حجاب درآید
چو غنچه، پردگیای کز حجاب رو ننمودیکنون چو شمع به هر مجلسی خراب درآید
خدنگ او ننهد پا به منزل دل میلیکسی ز بهر چه در منزل خراب درآید