شمارهٔ ۱۳۸
زلف پر چین پی صیدم چو پراکنده کنددانه دام بلا، خال فریبنده کند
میرم از شوق و به سوی تو نیایم، که مبادبیخودیهای دلم پیش تو شرمنده کند
همچو شمعی که بود در کف طفلی، شب وصلهر زمانم کشد و هر نفسم زنده کند
باز یارب چه خیال است جفاجوی مراکه بسی مردمی از چشم فریبنده کند
چون صراحی، شب غم، چاشنی گریه تلخهرکه دریافت، کجا یاد شکرخنده کند
همچو میلی شدهام بنده صیاد وشیکه صد آزاده، به یک چشم زدن، بنده کند