شمارهٔ ۲۶۰
خوش آنکه رنجه گر شده باشم ز خوی توغافل کنم ترا و ببینم به سوی تو
با آنکه همچو گنج به ویرانه منیبهر فریب غیر کنم جستوجوی تو
از بس که هر زمان شود افزون تغافلتهر روز ناامیدتر آیم ز کوی تو
دارم گمان عشق تو بر همدمان خویشاز بس که میکنند به من گفتوگوی تو
رشک رقیب از دل میلی نمیرودترسم برون رود ز دلش آرزوی تو