شمارهٔ ۲۶۱
ای عالمی در خاک و خون، از غمزه خونریز توخونبار چون مژگان ما، فتراک صیدآویز تو
صد چشمه خون از دلم، تیر تو بگشود و نشدسیراب ازین خونابها، نخل بلاانگیز تو
چون میشود هر صلح تو، سرمایه جنگ دگرخرسند چون گردد دلم، از صلح جنگآمیز تو؟
اول ز گلبرگ ترت، حاصل نشد جز داغ دلآخر چه گلها بشکفد، از سبزه نو خیز تو
با غمزه مردم شکار از قتلگاه کشتگانمیآیی و خون میچکد، از هر نگاه تیز تو
ای شیخ، مغروری بسی بر زهد بیبنیاد خودکو عشق تا بر هم زند، هنگامه پرهیز تو
شد میلی دیوانه را، زنجیرجنبان جنونبگذشت چون باد صبا، بر زلف عنبربیز تو