گنج

شمارهٔ ۲۵۰

۶ بیت
تا نیاید به میان حرف نهان من و توغیر در بزم نشیند به میان من و تو
تو نیایی ز حیا در سخن و من ز حجابتا چه سازند رقیبان ز زبان من و تو
چون ازین رشک نسوزم، که شنیدم ز رقیبگفت‌وگویی که گذشته‌ست میان من و تو
سوزم از رشک رقیبان تو با آنکه ز دورمی‌شوند از سر حسرت نگران من و تو
از تبسم دل قاصد نربایی زنهارکافتد از پرده برون، راز نهان من و تو
میلی آرد خبر یار به ما ای دل زارتا به این حیله کند رفع گمان من و تو