گنج

شمارهٔ ۳

۶ بیت
شب که به بزم خویشتن، دید من خراب رارفت برون ز مجلس و ساخت بهانه خواب را
بعد هزار ناخوشی، وقت نظاره چون شودبخت بد من آورد، پیش نظر حجاب را
لب ز جواب پرسشم بستی و من ز بیخودیمی کنم از تو هر زمان، پرسش این جواب را
دل به امید خنده ات، گر بنهد زیان کندهر که شناخت خوی آن غمزه پر عتاب را
مانع بی قراریم، گر نشدی وصال توقدر نمی شناختم، لذت اضطراب را
میلی ازین فزون مخور می که مباد ناگهانرهزن یاد او کنی، بیخودی شراب را