گنج

شمارهٔ ۶۴

۵ بیت
آن غمزه در صف مژهٔ خشمگین نشستچون شحنه‌ای که بر سر بازار کین نشست
سازد بهانه شرم و نبیند به سوی منهرجا رقیب پهلوی آن نازنین نشست
صد خار گر به پا بنشیند چو گرد باددر وادی طلب نتوان بر زمین نشست
شب تا به روز، غیر به بزمش نگاه داشتشوخی که در برابر من خشمگین نشست
از شوق لعل یار، به گرداب آرزومیلیّ خون گرفته به رنگ نگین نشست