شمارهٔ ۶۵
آنکه کاری غیر آزار دل زاری نیافتعالمی را کرد در آزار و آزاری نیافت
بزم استغنایش از من بس که امشب گرم بودمدعی هم پیش او تقریب گفتاری نیافت
آن فرامُش وعد کرد امروز یاد ما، مگردر کمند انتظار خود گرفتاری نیافت؟
یار چون بگذشت از من تا شود همراه غیرمنفعل برگشت، پنداری طلبکاری نیافت
وقت کشتن دست و پایی میزدم بیاختیارجان به این شکرانه دادم کز من آزاری نیافت
آنکه خود را همچو میلی آرزومندی ندیدناز خود را چون نیاز من خریداری نیافت