شمارهٔ ۸۷
نداری غم، دلم گر از تو ناخشنود میگرددز بس کز ناامیدیها تسلّی زود میگردد
چنان در جنگ داد بیوفایی داد آن بدخوکه نام آشتی نشنیده شرمآلود میگردد
به راه انتظارش هر دم از بیاعتمادیهاگمانها گرد جان آرزو فرسود میگردد
من دیوانه را بر ساده لوحی خنده میآیدکه دنبال تو بدخو از پی مقصود میگردد
همانا کرده حاصل رخصت منع مرا امشبکه در بیرون بزمش مدّعی خشنود میگردد
چه خواهد بود میلی، اعتماد وعده وصلیکه غیری گر ازان آگه شود، نابود میگردد