شمارهٔ ۲۱
چشم مستی باز رهزن شد دل دیوانه راکز نگاهی آشناه زد راه صد بیگانه را
زین گمان کز غیر ناگه پیشتر بیخود شومخون شود دل در برم، چون پر دهی پیمانه را
چشم او کز اول آویزد به مردم، از فریبهمچو صیادی به روی دام پاشد دانه را
سوی بزمش می روم ناخوانده و شادم ازینگرچه از شادی نخواهم یافت راه خانه را
از شراب عاشقی، کیفیتی دارد مگر؟شعله کز یک جرعه بیخود می کند پروانه را
بس که شد ناخوانده میلی سوی یار، از خشم اوبست بر همصحبتان راه و در کاشانه را