گنج

شمارهٔ ۲۴۷

۶ بیت
چنان شد همنشینم چشم مست فتنه‌بار توکه آمد پیشتر از من به راه انتظار تو
کجا می می‌کشیدی با حریفان دوش، کامروزمخبر از صحبت شب داد چشم پرخمار تو
کنی سرگشته هر دم قاصدی، گویا نمی‌دانیکه آرامی نمی‌دارد به یک جا بی‌قرار تو
چو بیرون آید از یک شرمساری این دل دشمنکند بی‌تابیی تا بازگردم شرمسار تو
به خود صد وجه پیدا کرده‌ام هر سرگرانی راز بس کز سادگیها بوده‌ام امیدوار تو
به رغمت غیرپرور گر شود، خواری مکش میلیکه این فی‌الجمله یادی می‌دهد از اعتبار تو