شمارهٔ ۲۵۲
از بس که کردهام گله هر جا ز خوی اوشرم آیدم دگر که ببینم به سوی او
شرمندهوار میگذرد چون به من رسدتا آنچه کرده است نیارم به روی او
قاصد به من مگو خبر التفات یاررو با کسی بگو که ندانسته خوی او
هر دم رقیب از پی تحقیق حال منسازد بهانهایّ و کند گفتوگوی او
مردم ز بهر یک نگه آشنای یارتا صید کیست آهوی بیگانه خوی او
میلی چنین که برده ز راهش فریب غیربودن نمیتوان به ره آرزوی او