شمارهٔ ۴۷
شرمندهام که روی دلی چون نمود و رفتصد سرزنیش ز ناکسی من شنود و رفت
بهر فریب ساده دلان، مست ناز مناز بزم غیر آمد و خود را نمود و رفت
شد قحط آرزو به دل زود قانعمبا آنکه دیر آمد و یک دم نبود و رفت
تا بار دیگرش نتواند فریب داداو را گذاشت غیر که برخاست زود و رفت
میلی خیال یار به دل ناگهان گذشتبازم به دل محبّت دیگر فزود و رفت