شمارهٔ ۴۶
تیر غمت که در دل صید زبون شکستاز بیقراری دل ما در درون شکست
در هر نفس فزون شودم آتش دروناز بس که خار غم به دل گرمخون شکست
دیوانهوار ماه نو از فکر ابرویتجیب آن چنان درید که طوق جنون شکست
نگذشت اگر زسلسه زلف او صبادیوانه از کجا شد و زنجیر چون شکست؟
چندان به ساغر دل ما دُردِ دَرد بودکش ساقی زمانه ز بهر شگون شکست
افشرد دست هجر چنانم، که چون اناراز طرف صد آبلهام در درون شکست
میلی، دلم شکسته و خونابه میرودچون شیشهای که پر ز می لالهگون شکست