شمارهٔ ۲۵
منم و دل خرابی، به تو می سپارم او رابه چه کار خواهد آمد، که نگاه دارم او را
چو به او رسم، سخنها ز زبان غیر گویمکه به این بهانه شاید به سخن درآرم او را
دم آخر است، دشمن! به منش گذار یک دمکه به صد هزار حسرت، به تو می گذارم او را
ز جنون دل به بزمت، ز بس انفعال دارمبه خود این قرار دادم، که دگر نیارم او را
به من آن رمیده آهو، دمی آرمید و ترسمکه در اضطراب آرد، دل بی قرارم او را
تو اگر قبول داری، به همین خوش است میلیکه بر آستانه تو، ز سگان شمارم او را