شمارهٔ ۲۸
ببین کز حیله سازیها ز ره چون می برد ما راکه باز از وعده دارم گرم، بازار تمنّا را
به پیش آشنایان گفتم از لطفش، چه دانستمکه از بیگانگیها شرمساری میدهد ما را
مرا خواند برای قتل و من از شوق پندارمکه دستی میزنم، گر مینهم در کوی او پا را
به او کردم سخن امروز گستاخانه در مستیچه خواهم کرد یا رب سرگرانیهای فردا را
رقیب آمد به مجلس تا خورد خون ترا میلیهمان بهتر که برخیزی و بگذاری به او جا را