شمارهٔ ۲۶۳
مینمایم خویش را وارسته از سودای اوتا فریب عشق من، کم سازد استغنای او
همچو صیدی کان به خاک افتاده صیدافکنیستعقل را دارد زبون عشق، استیلای او
خجلت یار و غم رسوایی از یادم نبردشادی نظّاره بیطاقتی فرمای او
صد شکایت در دل و ندهد مجال یک سخنبیقراریهای وصل اضطرابافزای او
سوی من میلی ندارد یار و ترسم بگسلدعاقبت زنجیر شوق از زور استغنای او
میلی محروم، کردی صحبت او آرزوتو کجا و اختلاط آرزوفرسای او