گنج

شمارهٔ ۱۶۹

۸ بیت
از بس که دایم بی‌گنه آزرده‌ام از یار خودشرمندگیها می‌کشم، پیش نصیحت‌کار خود
صد بار اگر افسون کنم، شور جنون افزون کنمیارب چه سازم چون کنم،‌ درمانده‌ام در کار خود
فارغ ز ذوق محفلم، وز ساز عشرت غافلمدر گوشه غم خوشدلم، با ناله‌های زار خود
دانسته از حالم بتر، هر روز از روز دگراز ذوق این، هر دم خبر می‌پرسد از بیمار خود
مستی که دارم والهم، در پای او گر جان دهمصد منت دیگر نهم، بر جان منت‌دار خود
دل از من آن آشوب جان، برد و پی دفع گمانگه دوستم با دشمنان، گه یار با اغیار خود
در بزم‌سازی دم‌به‌دم، بی‌تابم از داغ ستمپیش تو باید بودنم، شرمنده از اطوار خود
گم شد دل پر آرزو، من در‌به‌در در جست‌وجومیلی بیا بگذر ازو، دیگر مکن آزار خود