شمارهٔ ۴۹
جفای او من بیتاب را به جا نگذاشتبرآن شدم که شکایت کنم، وفا نگذشت
مرا تو حال چه دانی، که بیخودی هرگزز ابتدا سخنم را به انتها نگذاشت
زمانه را، شه من، حق به جانب است درینکه دامن تو به دست من گدا نگذاشت
خوشم که مدّعیان را به گاه خواهش کامخجالت تو به اظهار مدّعا نگذاشت
دلم به پنجه عشق تو از توتیای شوق، مراگل ملاحظه در دیده حیا نگذاشت
طبیب وصل تو از توتیای شوق، مراگل ملاحظهای در دیدهٔ حیا نگذاشت
خیال آن بت بیگانه، در دل میلیهوای صحبت یاران آشنا نگذاشت