شمارهٔ ۲۹۹
ای قاصد فرخنده، ز اغیار نهانیخود را چه شود گر بر دلدار رسانی
من خود ز جنون هیچ ندانم که چه گویمنظاره کن این حال و بگو آنچه که دانی
هرچند که شوق از حد تقریر برون استزنهار که تقصیر مکن آنچه توانی
گویی که فلان غمزده میگفت که بیتوجان دادم و دارم ز تو صد دلنگرانی
صد نامه، گرفتم که نیرزد به جوابیکم زانکه شوی رنجه به یک عذر زبانی؟
ای شاخ گل تازه، ز دلبستگی مننورسته نهال تو بسی داشت گرانی
نابودن میلی سبب خرمی توستمن بیتو اگر دیر نمانم، تو بمانی