شمارهٔ ۶۷
نه شبنم بر زمین از یاسمین ریختکه پیشت آبرویش بر زمین ریخت
نهادم آستین بر دامن چشممرا چون شیشه خون از آستین ریخت
به قصد کشتنم، در ساغر چشمنگاه خشمگینش زهر کین ریخت
چو زلفت آستین بر عنبر افشاندرخت در دامن گل، مشک چین ریخت
به بزم آرزو، چون شمع، میلیسرشک گرم زآه آتشین ریخت