شمارهٔ ۱۰۰
شب شوق بزم او رگ جانم گرفته بودبا آنکه دست رشک، عنانم گرفته بود
آزار بین که صد گله کردم به پیش یاربا آنکه ز اضطراب، زبانم گرفته بود
از بزم وصل، راه برون شد نیافتماز بس که آرزو به میانم گرفته بود
میخواستم که جان برم از صیدگاه عشقصیّاد هجر، راه امانم گرفته بود
میلی ز جان سپردنم آگه نشد کسیاز بس که ضعف راه فغانم گرفته بود