گنج

شمارهٔ ۱۹۴

۷ بیت
جان رفت و سینه تیر غمت را نشان هنوزدل شاهباز عشق ترا آشیان هنوز
در زیر خاک، دل به همین خوش کنم که هستاز خون من نشانه بر آن آستان هنوز
دانسته‌ای که مهر تو با جان نمی‌رودکز خاک کشتگان گذری سرگران هنوز
راز نهانی‌ام شده افسانه در جهانوین طرفه‌تر که می‌کنم از خود نهان هنوز
این غم کجا برم که به من از جفای توشد غیر مهربان و تو نامهربان هنوز
یارب کجا پیالهٔ لبریز داده‌اندکز باده آستین تو دارد نشان هنوز
میلی درین خیال که بردارد از تو دلتو دل ازو گرفته و در قصد جان هنوز