گنج

شمارهٔ ۱۹۳

۶ بیت
صحرای دل ز آتشِ مَی شد حجاب‌سوززد آتشم به جان ز رخ آفتاب‌سوز
اوّل ز روی گرم، دلم را کباب کردآخر به خندهٔ نمکین شد کباب‌سوز
بودم ازو چو شعلهٔ آتش در اضطراببا آنکه بود بیخودی‌ام اضطراب‌سوز
هر دم شدی ز بیخودی‌ام گرم صد عتابگر آتش حجاب نبودی عتاب‌سوز
امشب خیال آن لب پرشور تا به روزدر چشم خونفشان چو نمک بود خواب‌سوز
میلی در آرزوی جمالش نسوختیگر آفتاب حسن نبودی نقاب‌سوز