گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱اول به نام آنکه زد این بارگاه راشمارهٔ ۲ای ذات پاکت از همه ماسوا، سواشمارهٔ ۳ساقی بیا که باز خراب است حال ماشمارهٔ ۴ای کز دو زلف سرکشت داریم در تن تاب‌هاشمارهٔ ۵نهاده حسن تو بنیاد دلربایی راشمارهٔ ۶خط سبز از رخت چون سر زند جان می‌کند پیداشمارهٔ ۷تا گشود از بهر گفتاری لب خاموش راشمارهٔ ۸ز جوش عاشقان گرم است بزم آن شاه خوبان راشمارهٔ ۹ز سنبل بند بر دل می‌گذارد موی این صحراشمارهٔ ۱۰اگر آن شمع بزم دل رود مستانه در صحراشمارهٔ ۱۱می‌رساند از ره ظلمت به منزل مور راشمارهٔ ۱۲توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش راشمارهٔ ۱۳ز تأثیر محبت سوخت در دل کینه عاشق راشمارهٔ ۱۴در خون جگر همچو حباب است دل ماشمارهٔ ۱۵ز هر جانب که آن سرو روان خندان شود پیداشمارهٔ ۱۶بیایید ای حریفان تا مگر جوییم راهی راشمارهٔ ۱۷پیچ و تاب زلف مشکینت شده زنجیرهاشمارهٔ ۱۸صیاد به من تنگ چنان کرده قفس راشمارهٔ ۱۹عشقت چو شمع سوخت سراپا تن مراشمارهٔ ۲۰بکش از رخ نقاب و بر فروزان عارض گل راشمارهٔ ۲۱چند روزی شد که حیرانم نمی‌دانم چراشمارهٔ ۲۲تا نگاه دل‌فریبش در نظر دارد مراشمارهٔ ۲۳افزود عکس رویش خوش بر صفای میناشمارهٔ ۲۴بازآ که دل از داغ تو آراسته تن راشمارهٔ ۲۵تا کرده محبت هدف تیر تو جان راشمارهٔ ۲۶ای خرم از نسیم وصالت بهارهاشمارهٔ ۲۷دل پر از افغان و ظاهر خالی از جوشیم ماشمارهٔ ۲۸کی ز جور دهر کم فرصت الم داریم ماشمارهٔ ۲۹مگر آن آتشین‌خو آگه از بخت من است امشبشمارهٔ ۳۰گفتگویت در تبسم می‌کند شکر در آبشمارهٔ ۳۱عمریست در خیال تو از روز تا به شبشمارهٔ ۳۲گر شود آن شوخ با من مهربان دارم عجبشمارهٔ ۳۳روشن شده از حسن تو کاشانه‌ام امشبشمارهٔ ۳۴هر کجا عکس جمال یار می‌افتد در آبشمارهٔ ۳۵چو رخ برتافت دیدم طره گیسوی یار امشبشمارهٔ ۳۶دعوی لبت دمی که به مرجان کند در آبشمارهٔ ۳۷چو عکس خویش نمودار می‌کند مهتابشمارهٔ ۳۸دارم از دست تو شب تا صبح با چشمی پر آبشمارهٔ ۳۹ای دل بیهده گفتار ادب باش ادبشمارهٔ ۴۰از تو در خاطر هر ذره تمنایی هستشمارهٔ ۴۱بس ‌که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده استشمارهٔ ۴۲برده دل از من پری‌رویی نمی‌گویم که کیستشمارهٔ ۴۳دیده خون‌بار ما چون گشت گریان مفت ماستشمارهٔ ۴۴عالمی را سوختی از جلوه ای رعنا بس استشمارهٔ ۴۵از لبش گفتار و گفتار از دهن نازک‌تر استشمارهٔ ۴۶نخلی است روزگار و مرا تیشه شیشه استشمارهٔ ۴۷خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته استشمارهٔ ۴۸چرخ از آن روزی که سرگردانی خود دیده استشمارهٔ ۴۹آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بستشمارهٔ ۵۰چرخ مینا رنگ هر زهری که در پیمانه ریختشمارهٔ ۵۱کوکبم شد تار و سالم خشک و ماهم پاک سوختشمارهٔ ۵۲از قدت امروز گلشن را صفای دیگر استشمارهٔ ۵۳مهر تو به هر سینه عیان است و عیان نیستشمارهٔ ۵۴رفته‌رفته رفتم از یادت ببین احوال چیستشمارهٔ ۵۵شبم به محنت و روزم به هجر یار گذشتشمارهٔ ۵۶آن شوخ دل‌آرا رخ زیباش لطیف استشمارهٔ ۵۷بر هر که نیک دیده گشادم فنای تو استشمارهٔ ۵۸روزی که کرد گردون غم‌های یار قسمتشمارهٔ ۵۹هر داغ دل ز پرتو حسنت ستاره‌ای استشمارهٔ ۶۰ای خوش آن عالم که در وی راه پای غم نداشتشمارهٔ ۶۱می‌کنم طوفی نمی‌دانم که طوف کوی کیستشمارهٔ ۶۲پیش شمشیر تو تسلیم شدن دین من استشمارهٔ ۶۳یک نفس بی یاد جانان زندگانی مشکل استشمارهٔ ۶۴در کف عاشق به غیر برگ کاهی بیش نیستشمارهٔ ۶۵اگر داغ جنون خون بر دل ما می‌کند مرد استشمارهٔ ۶۶به رخ شکستن طرف کلاه بابت کیستشمارهٔ ۶۷یاد تو مونس شب تار دل من استشمارهٔ ۶۸با تو همین یک سخنم آرزو استشمارهٔ ۶۹در شهربند عمر که کس را دلیل نیستشمارهٔ ۷۰آن کس که بار عشق به آهی کشیده استشمارهٔ ۷۱منم که وصف تو آرایش بیان من استشمارهٔ ۷۲بر سر تو را چو طره کاکل شکسته استشمارهٔ ۷۳آتشین‌خو دلبری دارم که عالم زار اوستشمارهٔ ۷۴سرم ز مَندَل و دوشم گر از عبا خالی استشمارهٔ ۷۵ماییم که جز اشک ندامت بر ما نیستشمارهٔ ۷۶آنکه همچون جان تنگت دست در آغوش داشتشمارهٔ ۷۷کوی یار است و به هر گوشه بلا ریخته استشمارهٔ ۷۸باد رنجور آن تنی کز درد او بیمار نیستشمارهٔ ۷۹آرام نگاهت ز دل سنگ گرفته استشمارهٔ ۸۰سیر دنیا یک قدم نشو و نمایی بیش نیستشمارهٔ ۸۱خال عنبربو جدا و خط مشکین‌مو جداستشمارهٔ ۸۲تن چه باشد چاردیوار بنای عاریتشمارهٔ ۸۳خوشه خرمن ما را دل صد چاک بس استشمارهٔ ۸۴روی بر آیینه ز آن رخسار می‌گویم حدیثشمارهٔ ۸۵همرهان بر سینه بی دلدار سنگ ما عبثشمارهٔ ۸۶ای وصل تو را آرزوی دل شده باعثشمارهٔ ۸۷از کج‌نهاد سرنزند جز بیان کجشمارهٔ ۸۸ای خطّت از قلمرو خوبی ستانده باجشمارهٔ ۸۹خون می‌خورم ز عشق و مدارم گرفته اوجشمارهٔ ۹۰روز اول چون حباب از هم‌نشینی‌های موجشمارهٔ ۹۱خط چو سر زد عارض دلدار می‌یابد فرحشمارهٔ ۹۲رفت شب تا پرده از رخسار بگشاید صباحشمارهٔ ۹۳دمید خط ز لب یار و شد بهار قدحشمارهٔ ۹۴مبین به عارض آن سبز گندمین گستاخشمارهٔ ۹۵تنها در این هوا نه همین آب کرده یخشمارهٔ ۹۶ای با رخ تو خال سفید و سیاه و سرخشمارهٔ ۹۷آن را که داغ عشقش پا تا به سر نباشدشمارهٔ ۹۸کی تواند هر طبیبی چاره هجران کندشمارهٔ ۹۹ندارد مرگ هر کس کشته آن تیر مژگان شدشمارهٔ ۱۰۰بوی عود و بید در مجمر مشخص می‌شودشمارهٔ ۱۰۱به عشقی کرده‌ام در بحر مأوا تا چه پیش آیدشمارهٔ ۱۰۲بیرون خیالت از دل غافل نمی‌رودشمارهٔ ۱۰۳اسیران را زیانی از گرفتاری نمی‌باشدشمارهٔ ۱۰۴به هر نفس دلم از داغ یار لرزد و ریزدشمارهٔ ۱۰۵عزیزا چون به من دل مهربان کردی خوشت باشدشمارهٔ ۱۰۶هر دم از شوق تو چشم اشکبارم گل کندشمارهٔ ۱۰۷در حدیث لعلش آتش از زبانم می‌چکدشمارهٔ ۱۰۸برافکندی ز رخ تا پرده ظلمت از جهان گم شدشمارهٔ ۱۰۹لبش بر گردن عاشق بسی حقّ نمک داردشمارهٔ ۱۱۰نگاهم چون دچار عارض آن دل‌ربا گرددشمارهٔ ۱۱۱عاقبت کوی تو ما را مسکن دل می‌شودشمارهٔ ۱۱۲دلم شبی که به شکّر لبی خطاب نداردشمارهٔ ۱۱۳گاه آبادم نماید گاه ویرانم کندشمارهٔ ۱۱۴سر در ره جانانه فدا شد چه به جا شدشمارهٔ ۱۱۵عجب مدار گرم دل ز دیدگان بچکدشمارهٔ ۱۱۶نشستن با تو و بر خود نبالیدن ستم باشدشمارهٔ ۱۱۷آن سرو سیم‌اندام من چون از گلستان بگذردشمارهٔ ۱۱۸تا دست شانه در شکن زلف یار بودشمارهٔ ۱۱۹ز وصلش دور بودم جان ز بس می‌رفت و می‌آمدشمارهٔ ۱۲۰دلم تا کرد یاد از آن رخ جانانه روشن شدشمارهٔ ۱۲۱روز نوروز علاج شب هجران نکندشمارهٔ ۱۲۲چون خونم از دو دیده گریان روان شودشمارهٔ ۱۲۳از ازل در رحم آنگه که حیاتم دادندشمارهٔ ۱۲۴لب‌تشنه نیاز چو بی‌تاب می‌شودشمارهٔ ۱۲۵تنم به هیچ مکان بی رخت قرار نداردشمارهٔ ۱۲۶روزی که خط به گرد رخش جلوه‌گر شودشمارهٔ ۱۲۷عشق آن روزی که با دل‌ها نمک را تازه کردشمارهٔ ۱۲۸مگر تیر جفای یار پر در بسترم داردشمارهٔ ۱۲۹خوبان چو خنده بر من بی‌تاب کرده‌اندشمارهٔ ۱۳۰از دل اول، باده مهر کارها را می‌بردشمارهٔ ۱۳۱خورشید تف از عارض تابان تو داردشمارهٔ ۱۳۲عشق بی‌دردسر نمی‌باشدشمارهٔ ۱۳۳قوّتی نه در تن من نه توانی مانده بودشمارهٔ ۱۳۴عمر چون بی آرزوی لعل جانان بگذردشمارهٔ ۱۳۵وصالت بی‌کسان را جمله کس باشد اگر باشدشمارهٔ ۱۳۶هرکجا آیینه رخسار او پیدا شودشمارهٔ ۱۳۷درشتی از مزاج سخت‌طینت کم نمی‌گرددشمارهٔ ۱۳۸از آن رو سرمه دنباله‌دارش قصد جان داردشمارهٔ ۱۳۹در دل به جز از عکس رخ دوست نگنجدشمارهٔ ۱۴۰نه دل جدا ز تو بیدادگر توانم کردشمارهٔ ۱۴۱اسیران جای هم از خاک دامن‌گیر هم دارندشمارهٔ ۱۴۲بیا که بی گل رویت دلم قرار نداردشمارهٔ ۱۴۳دل من چون به هوای سفری برخیزدشمارهٔ ۱۴۴در دل خیال یار بسی جلوه می‌کندشمارهٔ ۱۴۵آن کس که شبی دیده بیدار نداردشمارهٔ ۱۴۶ز من دل برده دلداری که از اهل وفا رنجدشمارهٔ ۱۴۷چون شامِ قدر بر همه مستور می‌شودشمارهٔ ۱۴۸هر دل که تیر غمزه او را هدف شودشمارهٔ ۱۴۹سوختم از هجر تا جانان به فریادم رسدشمارهٔ ۱۵۰خوب‌رویان چون سپاه غمزه را رو می‌دهندشمارهٔ ۱۵۱نه همین زآتش عشقت دل و جان می‌سوزدشمارهٔ ۱۵۲عشق‌بازان جمله گلچین گلستان تواندشمارهٔ ۱۵۳به چشم عبرت اوضاع جهان گر، دیدنی داردشمارهٔ ۱۵۴ای تیغ غمزه تو به وقت غضب لذیذشمارهٔ ۱۵۵پس از دیدار قاصد چون فتادم دیده بر کاغذشمارهٔ ۱۵۶می‌کند هر دم به قصدم چرخ تقدیر دگرشمارهٔ ۱۵۷صبح وصال را اثر آمد هزار شکرشمارهٔ ۱۵۸چو باز کرد شکرخنده شد اسیر شکرشمارهٔ ۱۵۹ای خرم آن زمان که بود یار در کنارشمارهٔ ۱۶۰بتی دارم به حسن از کافرستان کافرستان‌ترشمارهٔ ۱۶۱ندیدم چون تو شوخ از سرکشی برگشته‌مژگان‌ترشمارهٔ ۱۶۲دارم بتی ز کج کلهان کج‌کلاه‌ترشمارهٔ ۱۶۳شد مرا تا دل ز عکسی روی آن جانانه پرشمارهٔ ۱۶۴عشق داد از درد او هر لحظه پیغام دگرشمارهٔ ۱۶۵آب شد دل دست و پا از من نمی‌آید دگرشمارهٔ ۱۶۶شده‌ست از بس که روز از ماه و ماه از سال رسواترشمارهٔ ۱۶۷ای کعبه ارباب وفا کوی رفوگرشمارهٔ ۱۶۸در قفس جا دارم و غافل ز صیادم هنوزشمارهٔ ۱۶۹تار قانون جهان ساز نگردد هرگزشمارهٔ ۱۷۰آن روز که کردند به دل تخم وفا سبزشمارهٔ ۱۷۱با دل غم‌دیده‌ای صیدافکن عاشق‌نوازشمارهٔ ۱۷۲گر شوی آشنا به سوز و گدازشمارهٔ ۱۷۳بازم از خون جگر دیده تر شد لبریزشمارهٔ ۱۷۴در دلم عیشی که می‌بینم غم یار است و بسشمارهٔ ۱۷۵آنچه ناید هرگزم از دست تدبیر است و بسشمارهٔ ۱۷۶غرقه دریای عشقیم از کنار ما مپرسشمارهٔ ۱۷۷حجاب از رخ چو بردارد نگاهششمارهٔ ۱۷۸گه انیس دشت و گاهی محرم گلزار باششمارهٔ ۱۷۹به نوعی گرم رفت از سینه بیرون تیر مژگانششمارهٔ ۱۸۰کنی گر رو به صحرا روی صحرا می‌شود آتششمارهٔ ۱۸۱ای دل همیشه طالب دیدار یار باششمارهٔ ۱۸۲قانع دلا به خشک و تر روزگار باششمارهٔ ۱۸۳مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارششمارهٔ ۱۸۴به پاسبانی یک قطره آب گوهر خویششمارهٔ ۱۸۵ماییم و درد و داغ دل بی‌قرار خویششمارهٔ ۱۸۶هزار حیف کزین عمر پنج‌روزه خویششمارهٔ ۱۸۷صدای بال جبریل است آواز پر تیرششمارهٔ ۱۸۸بدان قرار که تن را بود به جان اخلاصشمارهٔ ۱۸۹عشق آمد و مرا ز الم می‌کند خلاصشمارهٔ ۱۹۰می‌کند بی‌گنه‌ام هر نفس آن یار قصاصشمارهٔ ۱۹۱منم فتاده به راه تو خاکسار مشخّصشمارهٔ ۱۹۲ای پای تا به سر همه عضوت تمام، فیضشمارهٔ ۱۹۳چندان‌که حمد و سجده بود در نماز فرضشمارهٔ ۱۹۴می‌دهد هر ساعتی چشمش شرابم ز اعتراضشمارهٔ ۱۹۵می‌رسد هر لحظه زخم تازه بر جان بی‌غلطشمارهٔ ۱۹۶دل به دهر حیله‌گر دادم غلط کردم غلطشمارهٔ ۱۹۷یار هجران وفا کند به غلطشمارهٔ ۱۹۸چون سبزه از کنار گلستان دمیده خطشمارهٔ ۱۹۹به هر کجا که روی باشدت خدا حافظشمارهٔ ۲۰۰گوییا خط عارض آن دل‌ربا را کرده حفظشمارهٔ ۲۰۱مرا که هست ز هر باب کردگار حفیظشمارهٔ ۲۰۲من که در بزم تو دارم راه پایی همچو شمعشمارهٔ ۲۰۳ای ز رخسار تو شب سوختن آموخته شمعشمارهٔ ۲۰۴هم در زمین و هم به سما می‌کنم سماعشمارهٔ ۲۰۵ای قدّ تو چون معنی برجسته مصرعشمارهٔ ۲۰۶لب آن شوخ طالب علم خندان است در واقعشمارهٔ ۲۰۷ز دیدن تو شود دیده را حیا مانعشمارهٔ ۲۰۸بسوز بر تن خاکی ز داغ یار چراغشمارهٔ ۲۰۹تنها نه دل لاله کباب است در این باغشمارهٔ ۲۱۰رویت از آیینه ای دلدار می‌گیرم سراغشمارهٔ ۲۱۱روز و شب در بزم دوران بی‌قرارم همچو دفشمارهٔ ۲۱۲دیده تا چند به دیوار تو یا شاه نجفشمارهٔ ۲۱۳مقصد عاشق همین یار است دنیا بر طرفشمارهٔ ۲۱۴گر نخواهی سازدت در بزم بی‌مقدار حرفشمارهٔ ۲۱۵غم از آیینه خاطر زدودم تا شدم عاشقشمارهٔ ۲۱۶گشت آن روزی که پیدا در سرم سودای عشقشمارهٔ ۲۱۷می‌روم تا کوی جانان آخر از تأثیر عشقشمارهٔ ۲۱۸کم خور ای روشن‌ضمیر از سفره دو نان نمکشمارهٔ ۲۱۹ای در نظرم نشو و نمای تو مبارکشمارهٔ ۲۲۰پس از وفاتم اگر بگذری تو بر سر خاکشمارهٔ ۲۲۱دهری که از او کام روا نیست چه حاصلشمارهٔ ۲۲۲عالم همه باطل غم عالم همه باطلشمارهٔ ۲۲۳برنمی‌آید به کار کس ثبات بی‌محلشمارهٔ ۲۲۴نمی‌رفتم برون از جاده گر هشیار می‌بودمشمارهٔ ۲۲۵ز حرف مدعی از الفت دلدار می‌ترسمشمارهٔ ۲۲۶ای شمع دل‌افروز به قربان تو گردمشمارهٔ ۲۲۷بیا که بی تو دمی نیست که اضطراب ندارمشمارهٔ ۲۲۸تا بار عشق بر دل پرغم گذاشتیمشمارهٔ ۲۲۹ما اسیران همه مرغان خوش‌الحان همیمشمارهٔ ۲۳۰شد گرم تمنای تو سودای نگاهمشمارهٔ ۲۳۱من آن نخلم که چون در موسم حاصل ثمر ریزمشمارهٔ ۲۳۲به عشق تو گر سر نبازم چه سازمشمارهٔ ۲۳۳تا خون خویش در ره جانانه ریختیمشمارهٔ ۲۳۴میان خوب‌رویان تا نمودند انتخاب از همشمارهٔ ۲۳۵در عشق عاقبت به بلا مبتلا شدیمشمارهٔ ۲۳۶چگونه پیش تو آیم فسانه‌ای که ندارمشمارهٔ ۲۳۷زآتش عشق تو در هرجا که مأوا می‌کنمشمارهٔ ۲۳۸ای خوش آن روز که از خواب گران برخیزمشمارهٔ ۲۳۹عاشقم عاشقم به یار قسمشمارهٔ ۲۴۰در هر دو جهان عاقل و فرزانه نباشمشمارهٔ ۲۴۱بر میان تاری ز زلف یار می‌خواهد دلمشمارهٔ ۲۴۲مردیم ز غم تا به تو خودکام رسیدیمشمارهٔ ۲۴۳شبی ای مه به پابوست رسیدن آرزو دارمشمارهٔ ۲۴۴سوختم مهر یار را نازمشمارهٔ ۲۴۵درون آشیان از بیضه تا من سر برآوردمشمارهٔ ۲۴۶گر در این ظلمت چراغی پیش پا می‌داشتمشمارهٔ ۲۴۷ای ز آتش حسن تو شبستان وفا گرمشمارهٔ ۲۴۸کارم ز عقل راست نشد بر جنون زدمشمارهٔ ۲۴۹کجاست دیده که رو سوی یار خویش کنمشمارهٔ ۲۵۰به بزم دهر حرف دشمنی عام است می‌دانمشمارهٔ ۲۵۱تا چون نگه توان شد دور از میان مردمشمارهٔ ۲۵۲بهر قتلم داد پیغامی که من می‌خواستمشمارهٔ ۲۵۳با آنکه در قلمرو هستی یگانه‌امشمارهٔ ۲۵۴گفت دلبر بر من از حسرت نگر گفتم به‌چشمشمارهٔ ۲۵۵همان به دیده غباری که داشتم دارمشمارهٔ ۲۵۶زنم گردم غبار خاطر دلدار می‌گردمشمارهٔ ۲۵۷روزی به دو زانو بر دلدار نشستمشمارهٔ ۲۵۸به چشم کم مبین بر آن من در خسته‌جانی همشمارهٔ ۲۵۹ساقی کجاست کز می گلگون نشسته باشیمشمارهٔ ۲۶۰شدم تسلیم درکوی تو منزل را تماشا کنشمارهٔ ۲۶۱ساقی بیا و در قدح از لطف باده کنشمارهٔ ۲۶۲داغ دل را کرد از چاک آشکارا پیرهنشمارهٔ ۲۶۳نه همچون خال بر کنج لبش جا می‌توان کردنشمارهٔ ۲۶۴عمری است سراسر که به آزار منم منشمارهٔ ۲۶۵خوش عشرتی است با دل دانا گریستنشمارهٔ ۲۶۶کی شود معلوم هر بیگانه‌ شرح حال منشمارهٔ ۲۶۷سرکن سخن از آن لب و دفع ممات کنشمارهٔ ۲۶۸شوی هرجا دچار چشمش اظهار محبت کنشمارهٔ ۲۶۹ای که خاک آستانت سجده‌گاه عاشقانشمارهٔ ۲۷۰سراپایم چمن شد بس گل حسرت دمید از منشمارهٔ ۲۷۱عالما علم ز دل‌ها نه تو داری و نه منشمارهٔ ۲۷۲حسن تو از نور است و جان، نیمی از این نیمی از آنشمارهٔ ۲۷۳من نمی‌گویم که منع نرگس غماز کنشمارهٔ ۲۷۴مرا که نیست دمی روح در بدن بی توشمارهٔ ۲۷۵عالمی را کرده سرگردان طواف کوی توشمارهٔ ۲۷۶درد او هرچند بسیار است در جان باش گوشمارهٔ ۲۷۷رفتی ز چشم و ماند به‌جا ماجرای توشمارهٔ ۲۷۸بیا ای بلبل از من گفتگوهای حزین بشنوشمارهٔ ۲۷۹حدیث شام هجر از بلبل طرف چمن بشنوشمارهٔ ۲۸۰به خطّش می‌توان گردید رام آهسته آهستهشمارهٔ ۲۸۱می‌رسی از راه و بهر ما صفا آورده‌ایشمارهٔ ۲۸۲شد از فراق توام قامت کشیده خمیدهشمارهٔ ۲۸۳منم در عاشقی هم‌طالع پروانه افتادهشمارهٔ ۲۸۴ای نگه با نظرت هم می و هم میخانهشمارهٔ ۲۸۵با صبر ساختم به وفا می‌برم پناهشمارهٔ ۲۸۶کی جز لبش به جای دگر می‌برم پناهشمارهٔ ۲۸۷ترک سر ناگفته دل بر مهر جانان بسته‌ایشمارهٔ ۲۸۸ای شب‌چراغ دل‌ها صهباست در پیالهشمارهٔ ۲۸۹دلا به کار جهان اضطراب یعنی چهشمارهٔ ۲۹۰ز خود در عشق چون پروانه باید بی‌خبر گردیشمارهٔ ۲۹۱تا کی به بزم شوق غمت جا کند کسیشمارهٔ ۲۹۲تا کی فراق‌نامه‌ات انشا کند کسیشمارهٔ ۲۹۳شود بس از نگاهی عارض آن تندخو رنگیشمارهٔ ۲۹۴به قدر دوستی بر حال مشتاقان نظر داریشمارهٔ ۲۹۵آنکه رخ بنمود و روشن ساخت جان در تن توییشمارهٔ ۲۹۶رخ نمودی عاشقم کردی گذشتی یار هیشمارهٔ ۲۹۷یاد ما هرگز نکردی یار هیشمارهٔ ۲۹۸جان من گر شدی از صحبت من سیر بگویشمارهٔ ۲۹۹می‌کنم کعبه صفت طوف سر کوی کسیشمارهٔ ۳۰۰هرگز به کام دل ننشستیم رو‌به‌رویشمارهٔ ۳۰۱ای مهر دل‌فروز گل روی کیستیشمارهٔ ۳۰۲ای تندخو ز چیست که یارم نمی‌شویشمارهٔ ۳۰۳نفس در سینه‌ام چون ناله تار است پنداریشمارهٔ ۳۰۴در کعبه و بتخانه ز حسن تو صنم هایشمارهٔ ۳۰۵بس که کردم گریه شد خونابم از اعضا تهیشمارهٔ ۳۰۶بازآ که ز دل زنگ‌زدا بلکه تو باشیشمارهٔ ۳۰۷بینا نیم آن لحظه که با ما تو نباشیشمارهٔ ۳۰۸بگذشت ز حد کار دل زار کجاییشمارهٔ ۳۰۹به خود چند ای دل بی‌طاقت از افسانه‌ها پیچیشمارهٔ ۳۱۰مگر آن زمان به حال دل من رسیده باشیشمارهٔ ۳۱۱بشنوی گر ز من غمزده پندی مردیشمارهٔ ۳۱۲در ره عشق اگر پیرو دردی مردیشمارهٔ ۳۱۳در زمان ما نمی‌بارد سحاب زندگیشمارهٔ ۳۱۴بر رخ هر آرزو در بند تا محرم شویشمارهٔ ۳۱۵بتی دارم که لعلش با لب کوثر کند بازیشمارهٔ ۳۱۶مطلع نگاهم شد باز کرده آغوشیشمارهٔ ۳۱۷نیست هم‌دردی که بردارد ز دل بار کسی