گنج

شمارهٔ ۱۱

می‌رساند از ره ظلمت به منزل مور راآنکه پنهان در دل هر ذره دارد نور را
وادی عشق است و اول ترک هستی گفته‌امکرده‌ام بر خویشتن نزدیک راه دور را
به نگردد از رفوکاری جراحت‌های دلبخیه بی‌نفع است زخم کاری ناسور را
زهر چشمش را هجوم گریه‌ام در کار بودتلخی بادام او می‌خواست آب شور را
کج‌روان را راستی باید که گردد دستگیرمی‌شود رهبر عصا در وقت رفتن کور را
ظالمان را آتشی جز حرص نتواند گداختشعله‌ای باید که سوزد خانه زنبور را
با سفال خویش هر کس می‌تواند ساختنمی‌زند بر فرق قیصر کاسه فغفور را
پنجه مژگان او قصاب چون بربود دلهمچو شهبازیست کز جا بر کند عصفور را