گنج

شمارهٔ ۱۲

قافیه: ایشرا۸ بیت
توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش رانسیمی وا کند چون غنچه گر بندد قبایش را
به‌جز آیینه کز عکس جمال اوست مستغنیکسی دیگر در این صورت ندارد رونمایش را
ز خون نیم‌رنگ دیده گلگون می‌توان کردنکف پایی که می‌بستم به خون دل حنایش را
قدم هر گه نهد بر چشمم آن نازک بدن ترسمکه ناگه خار مژگانم نماید رنجه پایش را
دل از کف داده گردیدم بسی در عالم بینشچو نور مردمک تا یافتم در دیده جایش را
دو عالم را نمی‌بازد به یک ایمای ابروییبرابر چون کنم با حاتم طایی گدایش را
ز بس خوش‌تر بود هر عضوش از عضو دگر خواهمکه پا تا سر بلاگردان شوم سر تا به پایش را
مکن منع دل خود از فغان قصاب در راهشجرس کی می‌تواند داشتن پنهان صدایش را