گنج

شمارهٔ ۵۵

شبم به محنت و روزم به هجر یار گذشتتمام مدت عمرم بر این قرار گذشت
مگر ندارد ای ساقی انتظار آخربیار باده که کارم ز انتظار گذشت
هزار حیف که تا فکر خویش می‌کردمگلی نچیدم از این گلشن و بهار گذشت
نهال من همه لخت جگر به بار آوردمگر ز خون دل آبم ز جویبار گذشت
زد آتشم به درون چون چنار در گلزارنسیم زلف تو هر گاهم از کنار گذشت
کمان ناز به من چپ نشسته بود هنوزکه تیر غمزه‌اش از سینه فکار گذشت
بسوخت شعلهٔ آهم سپهر را دامنخیال او چو مرا در دل نزار گذشت
پیاله گیر و گلی برفشان و عشرت کنچه فکر می‌کنی؟ ایام نوبهار گذشت
گذشت یار به صد فتنه از برت قصابخموش باش که آشوب روزگار گذشت