شمارهٔ ۲۹۴
به قدر دوستی بر حال مشتاقان نظر داریاز آن جمع است ما را دل که از دلها خبر داری
در این گلشن ز رنگ لاله و گل گشت معلوممکه در هر گوشه چندین چون من خونین جگر داری
پریشان زلف و کاکل داری اما کافرم کافربه عالم گر سیه روزی ز من سرگشتهتر داری
چو دام از هر طرف داریم چشمی در زمین حیرانبه راه انتظارت تا که را از خاک برداری
نگردد راست کارت از کجی بی قوّت طالعبه بازو چون کمان حلقه گر چندین هنر داری
فلک قصاب هر دم دوستی با دیگری داردچه چشم مردمی زین بیوفای فتنهگر داری