شمارهٔ ۲۹۵
آنکه رخ بنمود و روشن ساخت جان در تن توییآنکه آتش زد به من چون برق در خرمن تویی
آنکه اندر یک تبسم کرد جان در تن توییآنکه جان بگرفت از یک زهر چشم از من تویی
شعلههای آه جانسوز از که میپرسی که چیستآنکه زد بر آتش بیچارگان دامن تویی
ای نسیم کوی یار این سرگرانی تا به کیمیرساند آنکه بر ما بوی پیراهن تویی
جلوه کن در باغ تا گیرند گلها از تو رنگچون جمالآرا و زینتبخش این گلشن تویی
میرساند آنکه در عالم برای پرورشمور اعمی را ز احسان بر سر خرمن تویی
در حریم عاشقان دوست جای غیر نیستآنکه چون مهر تو در دل میکند مسکن تویی
چشم آمرزش به درگاه تو دارم روز و شبمیتواند آنکه بخشاید گناه من تویی
میتوانی پرتوی قصاب را در دل فکندآنکه شمع مهر و مه را میکند روشن تویی