گنج

شمارهٔ ۹۹

ندارد مرگ هر کس کشته آن تیر مژگان شدنباشد حسرت آن دل را که در کوی تو قربان شد
در این گلزار چون دلتنگ گردی لب ز هم مگشاکه عمرش رفت بر باد فنا چون غنچه خندان شد
دلم چون خال دست از کنج آن لب برنمی‌دارددر اول طوطی ما پای‌بست شکّرستان شد
درآمد بی‌نقاب آن عارض و بشکفت گل در گلدلا گل چین که باز از روی او عالم گلستان شد
به بزمت تا قیامت رنگ هشیاری نمی‌بیندکسی کز گردش پیمانه چشم تو مستان شد
شبی قصاب بود ای شوخ با زلف تو در بازیپشیمان گشت چون بیدار از این خواب پریشان شد