گنج

شمارهٔ ۹۸

کی تواند هر طبیبی چاره هجران کندمشکل افتاده است کار دل خدا آسان کند
کی توانیم از خجالت کرد سر بالا مگرابر رحمت شستشوی ما گنهکاران کند
در زمین داریم چون زاشگ ندامت دانه‌ایبر نمی‌داریم روی از خاک تا باران کند
از سرم باری گران بر دوش خویش افکنده‌اندای خوش آن مردی که خود را از سبکباران کند
اهل عشرت جمله مدهوش‌اند در مجلس مگرچشم ساقی نشئه‌ای در کار می‌خواران کند
ما پریشان ‌خفتگان را خواب غفلت برده استبوی زلفی کو که ما را هم ز بیداران کند
می‌کند سنگین‌دلان را حرص روزی بی‌قرارآسیا را جستجوی رزق سرگردان کند
بی فروغ عشق نتوان کرد دامان پر ز اشگشمع روشن می‌شود تا دیده را گریان کند
جان‌سپاری گر هوس داری ز قصاب ای نگارامر کن تا آنکه قربان تو گردد آن کند